درباره وبلاگ

با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم من مهسا هستم 19 سالمه خوشحال می شم نظر بدهید
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY




شب سر قبرم که میای دفتر شعرتم بیار ورق بزن هق هقمو تو بغض تلخ انتظار,.بشین کناره قبر من درد دلامو بشنو , دلم گرفته نازنین برات یه سینه حرف دارم ,کنار این خاک صبور غربتمو حوصله کن تو خط به خط گریه هات خاطره هامودوره کن ,می خوام بگم یادت نره خاطره هامون و عزیز نه نمی گم گریه نکن اشک بریز اشک بریز, یادت نره یه روزی قلب پر از غصه و سرد , غربت چشمان تورو با گریه هاش ترانه کرد.تنهایی بد جوری داره حوصله مو سر می بره حاله تو بدتر از منه حال من از تو بدتره , بازم بیا بازم بیا ترانتو تو گوش لحظه ها بخون بذار, تا آروم بگیره یه کم کناره من بمون , بذار صدای گریه مون گوش زمین و کر کنه , بذار که اشک من و تو گونه عشق و تر کنه , بذار خدا ببینه که من و تو مال هم بودیم جواب بی جوابی سوال حال هم بودیم . گریه کن گریه کن این جا آخر خط ظریف احساس کسی به ما گیر نمی ده کسی ما رو نمیشناسه. گریه کن گریه کن آخه عشق تو اینجا غریب و بی کسه ,غربت قبر من , از اون اشکای تو مشخصه, حالا که سهم من از چشات هیچی به جز خاطره نیست, یه یادگاری از خودت رو سنگ قبرم بنویس.





نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 17:47 موضوع | لينک ثابت
سلام به دوستان عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه
فرا رسيدن ايام شهادت حضرت زهرا (س) و حضرت محسن ابن علي و همچنین
رحلت امام خمینی (رحمةالله)را به پيشگاه آقا امام زمان و تمامي شيعيان اميرالمومنين(ع) تسليت ميگويم
فاطمه در کلام امام خميني(رحمةالله)
امام خميني (رحمةالله)، پير فرزانه انقلاب، درباره شخصيت والاي بانوي نمونه اسلام
مي فرمايد:«تمام ابعادي که براي زن متصور است و براي يک انسان متصور است،
در فاطمه زهرا(ع) جلوه کرده و بوده است. يک زن معمولي نبوده است.
يک زن روحاني، يک زن ملکوتي، يک انسان به تمام معنا انسان، تمام حقيقت زن.
او زن معمولي نيست؛ او موجود ملکوتي است که در عالم به صورت انساني ظاهر شده است،
بلکه موجود الاهي و جبروتي در صورت يک زن ظاهر شده است.
تمام هويتهاي کمالي که در انسان متصور است و در زن تصور دارد،
تمام در اين زن است. زني که تمام خاصله هاي انبيا در اوست.
زني که اگر مرد بود، نبي بود. زني که اگر مرد بود، جاي رسول الله(ص) بود...
انساني است به تمام معنا انسان و زني است به تمام معنا زن».
ای قلم بنویس ، ای تاریخ ثبت کن
درمیان کوچه یک تن یاور زهرا نشد
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 14:24 موضوع | لينک ثابت



بگو درد دلت را
بگو در دلت را به من ، كه سكوت شبانه مرا ديوانه كرده است.
بگو درد دلت را به من، كه آسمان بي ستاره مرا دلتنگ كرده است.
بگو درد دلت را به من ، كه شبهاي بي مهتاب مرا غمگين كرده است.
بگو درد دلت را به من ، كه غروب آتشين مرا دلگير كرده است.
بگو درد دلت را به من ، كه آواز قناري مرا عاشق كرده است.
بگو درد دلت را به من ، كه چهره خورشيد مرا وابسته كرده است.
بگو درد دلت را به من، كه شراب عشق مرا مست كرده است.
بگو درد دلت را به من ، كه خدايم مرا شرمنده كرده است.
بگو درد دلت را به من، كه دلم مرا گوشه گير كرده است.
بگو درد دلت را به من ، كه دنياي عاشقي مرا سر به زير كرده است.
بگو هر چه دل تنگت خواست بگو! بگو از زندگي ، از دنيا ، از چشمان پر از مهرت بگو! بگو كه بغض گلويم
چشمان خسته ام را باراني كرده است.
بگو درد دلت را به من ...................
بگو درد دلت را به من ..................



با خود عهد کردم شاید فراموشت کنم
نفس هایم را حبس کردم
پرده ای سیاه به یاد آویختم
زندگی را فراموش کردم
شاید فراموشت کنم
خاطراتت را آتش زدم ،
به عشق نفرین کردم
رویایت را ناباورانه در دورترها ریختم
تا آسمان پرواز کردم
شاید فراموشت کنم
اما ....

نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 5:15 موضوع | لينک ثابت


تنهام نذار دلت میاد کنار من نباشی حالا که من دوست دارم نگو میخوای جدا شی
بهم بگو دلت میاد باز بری تنها بمونم بهاربیاد و من برات ازغم پاییز بخونم
.
اگه بری دلواپسم می شکنم از نبودنت . دستای سردم تا ابد جایی نداره رو تنت
.
اما اگه عاشقمی تا اخرش بمون برام خدا حافظی کن با همه فقط به من بگو سلام
تنهام نذار دلت میاد کنار من نباشی حالا که من دوست دارم نگو میخوای جدا شی


در ميان من و تو فاصله هاست ...
گاه مي انديشم ... مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!...
تو توانايي بخشش داري .
دستهاي تو توانايي آن را دارد ... كه مرا زندگاني بخشد ...
چشم هاي تو به من مي بخشد ... شور عشق و مستي ...
و تو چون مصرع شعري زيبا ... سطر بر جسته اي از زندگي من هستي...
دفتر عمر مرا ... با وجود تو شكوهي ديگر ... رونقي ديگر هست ...
مي تواني تو به من ... زندگاني بخشي ... يا بگيري از من ... آنچه را مي بخشي.
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه ... بي تو سرگردانتر از پژواكم در كوه ...
گرد بادم در دشت ...
برگ پاييزم در پنجه ي باد ...
بي تو سرگردان تر از نسيم سحرم ...
بي تو ... اشكم –
دردم –
آهم ... آشيان برده ز ياد ...
بي تو خاكستر سردم ... خاموش ...
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق ...
نه مرا بر لب ، بانگ شادي ...
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم ... كم كم ...
چه كسي خواهد ديد ، مُردنم را بي تو ؟
بي تو مُردم ... مُردم.
چه كسي باور كرد ... جنگل جان مرا ...
آتش عشق تو خاكستر كرد؟

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 6:21 موضوع | لينک ثابت
سلام خوبین دوستان خوبم ؟ این دفعه می خوام از مبحث عشق بیام بیرون ، اخه یکی از دوستان که نظر داده بود گفته بود بهتر یه کم از مباحث عشقولانه بیام بیرون من ،هم همین کارو کردم
خودتون بخونید متوجه می شوید برای من خیلی جالب بود امیدوارم واسه شما هم همین طور باشه ببینیییید.



نگین هستی
سیمای ظاهری پیامبر:
***
***
*** بیشتر سفیدی مویش درمحاسن وچانه و در سر و بنا گوش بود که تا پایان عمر به هفده عدد رسید.
*** پیشانی اش بلند و کمی متمایل به جلو بود.
*** ابروانش به هم پیوسته بود ند اما باریک و کشیده.
*** مژه های یلند و انبوهی داشت و چشمانش درشت .
*** چشم راستش را سه بار و چشم چپش را دوبار سرمه می کشید
*** گونه هایش برجسته بودند .
*** بینی اش کشیده و باریک بود .
***
***چانه ای کوتاه و متناسب داشت.
*** چهره اش سفید اما نمکین بود ، چهراه اش گرد بود .
***
***
*** اعضایش محکم و استخوان بندیش درشت بود .
***
***
***
***
***
***
***کف دستانش کلفت و محکم بود .
*** چون می خواست به چیزی اشاره کند ، با دست اشاره می کرد ، نه با چشم و ابرو .
***انگشتر به دست راست می کرد و خوش نداشت ، انگشت کوچکش بدون انگشتر باشد .
***چند انگشتر در دست داشتن را ، مستحب اعلام کرد .
*** هنگام وضو ، سه بار انگشتر را حرکت می داد و می چرخاند.
***
***
*** برای فراموش نکردن کاری یا چیزی ، گاه به انگشترش نخ می بست
***
***
***
***پیامبر اصلاح گونه ها را نیز برای اقایان مستحب شمردند.
***به بانوان نیزاجازه دادند موی سر خود را رنگ مشکی بزنند.
*** از خانمها می خواست ناخن هایشان را بلند کنند و آن را زینت و آرایش می دانست .
![]()
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 3:34 موضوع | لينک ثابت
سلام خوبین دوستان خودم ؟نمی دونم چی بنویسم چند روزی رو رفتیم شیراز خونه نبودم خلاصه ببخشید نبودم که سر بهتون بزنم . دیگه کم کم شروع کردم به درس خوندن ولی بعضی شبا درس تعطیل می چسبیم به سیستمو می ریم توی چت و مت و یه سری به وبلاگ اگه وقتش باشه یه اپ هم می کنیم بعدش یه سری به دوستان می زنیم و .........



تو مرا می فهمی
من تورا می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی




فعلا بای بای
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 4:32 موضوع | لينک ثابت
سلام به دوستانم خودم که همیشه به من لطف دارن و منو تنها نمی زارن امروز این شعرو دیدم توی دفتر شعرم گفتم براتون بنویسم خودم که خیلی خوشم میاد و این شعر و قبول دارم شما چی ........؟



جاده بی انتهاست میدانم
مرگ هم سهم ماست میدانم
قسمت چشم های بارونی
گریه ای بی انتهاست میدانم
مادرم با نگاه خود می گفت
زندیگی اشتباست می دانم
در دلش جای پاست می دانم
یک نفر بی بهانه می گرید
یک نفر بی گناه می میرد
اره او آشناست میدانم
همسفر فکر رفتن ای دل
در پی جاد ه هاست میدانم
می سپارم تو را به آیینه
آیینه بی ریاست میدانم
درد های بی سوال می آیند
ما به جرم نا کرده می سوزیم
زندگی بی وفاست می دانم ..........
زندگی وفا داریشو با بردن ماما نم ثابت کرد




نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 14:9 موضوع | لينک ثابت
سلام
خوبین؟
می دونین امروز دوست دارم یه کم از عشق بنویسم ،دوست دارم نظرمو بدونین البته اگه دوست دارین، خب شروع می کنم
رنگ عشق:
من فکر می کنم رنگ عشق قرمز اتشین هست نمی دونم چرا اخه تا به این کلمه فکر می کنم به ذهنم این رنگ میاد البته این رنگ رو وقتی می تونه داشته باشه که که منظور از عشق همون عشق زمینی ( دختر به پسر یا بر عکس) باشه.
و اما ......
عشق به خدا که به قول خواهرم همه عشق آسمانی دارن
عشق آسمانی یعنی:
آبی آسمانی ، یعنی یه روح آسمانی، یعنی خدا ....... اخ خدا جون خیلی دوست دارم
عشق زمینی:
مردم این دنیا اومدن عشق و خراب کردن اصلا چرا راه دور بریم همین ایران خودمون ، خودتون می دونین شاید هم براتون پیش اومده باشه توی کوچه یا خیابون یا همینکه پسره از دختره(البته جسارت نباشه شایدا برعکس دختره از پسره) خوشش بیاد(البته دراین موقع پسرا فعال ترن) میره دنبالش و بعد یه جا گیرش میاره و.......
پسره: سلام ببخشید اگه شما ره بدم یه تماس با من می گیرید.
دختره : متاسفم من اهل این جور کارا نیستم.
پسره:ولی من از شما خیلی خوشم اومده ، من من شما رو دوست دارم.
دختره : نمی دونم شمارتون رو بدید اگه تونستم باشه .
بعد دختره هم شما ره رو می گیره و دو روز دیگه تماس و میگیره و بقیه ما جرا ..........
اخه اینم شد عشق شاید هم بهتر باشه بگیم هوس نه؟
نظره من اینه که همه ی ادما عاشق می شن بعضیاهاچند بار عاشق میشن که البته اسمش دیگه عشق نیست مثل اون شب داشتم تلویزیون نگاه می کردم از یه خواننده پر طرفدار که خودمم طرفدارش بود مصاحبه می کردن از ش پرسید: تا حالا عاشق شدی گفت: اره سه بار تا حالا عاشق شدم !!!!!!!عجیب نیست
بعضیا فقط یک بار عاشق می شن چون معنی عشق رو درک می کنن اخه عشق یه بار توی زندگیه ادم میاد .
عشق یعنی:یعنی یک یعنی تک یعنی پایداری دوام پاکی زلالی ![]()
![]()
![]()
دوست داشتن زیاد........شایدم دیوانگی
cعشق دارویی است که وفتی با روح آمیخته گردد معجونی می شود که هر درد بی
درمانی را مداوا می کند.
پس بیاید عشق راتجربه کنیم و از معجونش خودمان را سیراب کنیم
GOOD LOVE NEVER DIES
عشق واقعه ای هر گز نمی میرد
این نظره من بود نظرهر کسی بستگی به عقدیش داره ، نظره شما چیه؟ ؟
نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 2:52 موضوع | لينک ثابت
دنیا دو روز است:
یک روز با تو ست ، یک روز علیه توست
روزی که با توست مغرور باش
روزی که علیه توست صبور باش
هر دو روز پایان پذیر است !
سلام به دوستان عزیزم امیدوارم خوب باشین و زندگی به کامتون باشه ، توی این اپم می
خوام چند تا داستان کوتاه براتون بذارم البته گرفته شده از مجله روزهای زندگی است
امیدوارم لذت ببرید
ZZZZ
تولد o
ZZ
راز o
- دو برادر بودند که از بچگی هر وقت رازی داشتند نوک انگشتان دستشان را می برید ند و به هم می چسباندند ، به نشا نه اینکه همیشه این راز باقی بماند سالها گذشت و پسر ها بزرگ شد ند یه روز -برادر بزرگ به برادر کوچکش گفت من یک راز مهم دارم هر دو نشستند و نوک انگشتان را بردند و بهم چسباندند، برادر بزرگ گفت من ایدز گرفته ام .
ZZ
نوشته شده توسط مهسا در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 5:36 موضوع | لينک ثابت
![]()
چگونه فراموشت کنم که از خرابه های هرزگی به به مقصد سپید عشق هدایتم کردی و عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خورشید ساختی آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشک های او شانه ات را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را میدیدم و طپش قلبت را حس کردم وبه جستجوی یافتنت به درگاه پردگار دعا می کردم که خدایا پس کی او خواهد آمد چکونه فراموشت کنمتو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم برایم تمام اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند دستم را به تو می ذهم و قلبم را به تو می دهم فکرم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم نگاهم از آن تو است و شانه هام که نپرس دیگه با من غریبه ان و تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند چگونه فراموش کنم تو را که قلب سبز م را به تو هدیه کردهم که نوشته هات همرنگ نوشته هایم باشدو پیشتر سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم که به یاد تو همیشه سبز بنویسم دستت را به من بده فکرت را به من بده سرت را به روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایت رامیا ن هم مشت کنیم
![]()
نوشته شده توسط مهسا در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 4:54 موضوع | لينک ثابت
آخرين نوشته ها